#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_238
بیچاره مترسک، احساسش را به کسی سپرده بود
که برای نیازش، تنهاییش را پر کرده بود.“
جلوش نشستم. بازوهاش رو گرفتم و گفتم:
- پس دلیل نزدیک شدنت به من چه بود؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- خواستم بدانم قدرت مرا داری یا خیر. برای همان نزدیکت شدم. اول عذاب وجدان داشتم، لیکن بعد عاشقت شدم.
تو چشمام زل زد، چشماش قرمز بود.
گفت:
- هورزاد، باور کن تو را دوستدارم. بیشتر از هرچیزی عاشقت شدهام، باور کن!
”جای خالی تو را با عروسکی پر میکنم
همانند توست، مرا دوست ندارد
احساس ندارد
اما هرچه هست،
romangram.com | @romangram_com