#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_234
نفس عمیقی کشیدم.
هاکام به همراه خدمتکاری با یه سینی سلطنتی، که یه تاج بزرگ، که روش نقش آتش حک شده بود و یه نگین قرمز روش بود، اومدن بالا.
لباسم، دقیق مثل همون لباسی بود که چند ماه قبل توی پیشگویی دیده بودم.
آروم بلند شدم. هاکام و خدمتکار احترام گذاشتن.
روی زمین، روی دو زانو نشستم. هاکام تاج رو برداشت و روی موهام گذاشت و بلند گفت:
- بازگشتتان را به سرزمینتان، تبریک میگوییم.
همه یک صدا گفتن:
- راهتان روشن، شمشیرتان بران، پیروزیتان همیشگی، ملکهی اعظم.
همه بلند شدن و احترام گذاشتن. من هم از روی زمین بلند شدم و گفتم:
- اینک، در حضور همگان سوگند یاد میکنم که مردمان سرزمینانم را همانند فرزندان خویش بدانم و برای صلح و آسایششان، همه کار انجام دهم. قسم یاد میکنم خون هیچ بیگناهی ریخته نشود وسرزمین ها، همه درصلح و آرامش باشند.
همه دست زدن و بلندگفتن:
- زنده باد ملکهی جوان، زنده باد ملکهی جوان.
لبخندی زدم و دستم رو آوردم بالا به علامت سکوت، و گفتم:
romangram.com | @romangram_com