#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_233


لبخندی زدن و احترام گذاشتن و رفتن.

آریانا به سرزمینش رفت برای انجام کاری، که دلیلش رون نمی‌دونم.

آرسین هم توی اتاقش با زنشه، هه.

و ملکه‌ی زرین در حال استراحت.

به یکی از خدمتکارا گفتم که به هاکام بگه بیاد.

هاکام، بعد از حدود چند دقیقه اومد گفت:

- ملکه، مرا فراخواندید؟

- آری، ملکه‌ی دروغین تسلیم شد. او را تبعید کردم. مقدمات برتخت نشینی مرا آماده سازید. می‌خواهم همه چیز برای فردا عصر، آماده باشد. پادشاهان و ملکه‌های متحد فردا به این‌جا خواهند رسید. بهتر است هرچه سریع‌تر به تخت بنشینم.

هاکام لبخندی زد و گفت:

- امرتان اجرا خواهد شد ملکه‌ی من.

آروم از پله ها بالا می‌رفتم. دامن گشاد پیراهن قرمز رنگم رو گرفتم و روی تخت سلطنتی، که نقش آتش روش حک شده بود، نشستم و با غرور به مردمی که روبه‌روم ایستاده بودن، نگاه کردم. ملکه‌ها سمت راست، روی صندلی‌ها نشسته بودن و پادشاها،‌ سمت چپ.

همه بودن، به جز کسی که قراره در آینده نزدیک شوهرم بشه و من عاشقش بشم.


romangram.com | @romangram_com