#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_232
سرباز:«تنها آمدهاند.»
لبخندی زدم و گفتم:
- بیاوریدشان.
پس اومدن تسلیم بشن. داخل قصر، روی تخت سلطنتی نشستم. بعد از چند دقیقه، اومدن و روبهروم ایستادن و احترام گذاشتن وگفتن:
- درود.
لبخندی زدم و گفتم:
- درود! خوشحال هستم که خود را تسلیم کردهاید.
ملکهی پیشین گفت:
- من از همان ابتدا، مخالف این اتفاقات بودم. لیکن ملکه هوزان مرا تهدید میکرد و نمیتوانستم کاری انجام دهم. الان نیز از شما میخواهم جان من وفرزندم را ببخشید.
با لبخندی گفتم:
- میبخشمتان. لیکن برای همیشه تبعید خواهید شد.
ملکه پیشین:«سپاس برای بخشیدن جانمان. هرچه دستور دهید همان میشود.»
- فردا حرکت خواهید کرد و به سرزمین زرین میروید. در آنجا با احترام با شما برخورد خواهد شد.
romangram.com | @romangram_com