#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_231
اون از رفتاراش موقعیای که هویت خودم رو نمیدونستم، اینم از الان که به مادرم فحش داد.
مادرش اومد. وقتی دید سمن، غرق خون روی زمین افتاده، داد زد و گفت:
- وای دخترکم، چه برسرش آمده!
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
به روبهرو خیره شدم وگفتم:
- جنازهاش را جمع کنید و از اینجا ببریدش.
به گریه های مادرش هم گوش ندادم. دختر رو اینجوری تربیت میکنن اخه؟ مرگ حقش بود.
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من هنوز توی محوطه ایستاده بودم.
یکی از سربازا کنارم ایستاد وگفت:
- ملکهی من، پوزش خلوتتان را برهم زدم. لیکن ملکهی سرزمین هوان و شاهزادهشان آمدهاند و اجازه ورود میخواهند؟ امرتان چیست؟
با تعجب گفتم:
- اجازه ورود بدهید،. لیکن همراهانشان اجازه ورود ندارند.
romangram.com | @romangram_com