#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_230

داد زدم:

- خاموش باش! تو رعیت زاده هستی، من یک اصیل زاده هستم. خود نیز از این موضوع آگاه هستی! سریع طلب پوزش کن، وگرنه جانت را خواهم گرفت.

ترس توی چشماش نشست. سریع گفت:

- قدرتش را نداری!

پوزخندی زدم وگفتم:

- باشد، تو را به سیاه چال می‌اندازم. بعد جانت را خواهم گرفت.

داد زدم:

- سرباز.

دوتا از سربازا اومدن و احترام گذاشتن.

- این دخترک را به سیاه چال بیندازید.

سربازان:«امر، امر شماست.»

دوطرف سمن رو گرفتن که ببرن. سمن شروع کرد به فحش دادن. توجه‌ای نکردم، اما وقتی به مادرم فحش داد، ندونستم چی‌شد که جلوی سربازا رو گرفتم و با شمیشر یکی از سربازا، سمن رو کشتم.

افتاد روی زمین و خونش جاری شد. دلم خنک شد!

romangram.com | @romangram_com