#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_229
آرسین:«ملکهی من، پرنسس را عفو کنید ایشان باردار هستن و تحت فشار. بیهوده سخن گفتند.»
هنوزم مات مونده بودم که چشمم افتاد به آریانا که داشت با اخم نگاهم میکرد.
لبخند زورکی زدم و گفتم:
- باشد، این بار را میبخشم. لیکن دفعه بعدی نخواهد بود و گردنش را خواهم زد.
ماسیس با چشمای اشکی نگاهم میکرد. آرسین احترام گذاشت و گفت:
- سپاس ملکه.
دیگه شب شده بود و من توی محوطهی قصر بودم و به سربازا نگاه میکردم.
خدمتکارا، درحال رفت و آمد بودن که یک نفر، بهم خورد. نزدیک بود بیفتم که کنترل خودم رو حفظ کردم. برگشتم طرف اون کسی که بهم خورده بود. با پوزخند به سمن خیره شدم.
اونم بدون احترام، یکم نگاهم کرد. خواست از کنارم رد بشه که گفتم:
- چگونه جرات میکنی به من احترام نگذاری؟
برگشت طرفم و گفت:
- زیرا توهم یک رعیت زاده بیش نیستی!
romangram.com | @romangram_com