#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_228
روی تختی که هوزان همیشه مینشست، نشستم. هاکام اومد برای نوشتن متن، منم آروم شروع کردم به گفتن:
- درود به ملکهی دروغین سرزمینم! میدانم که شما تحت تأثیر ملکهی پیشین، هوزان قرار گرفتهاید و من، تو را خواهم بخشید اگر که تسلیم شوی! اما اگر تسلیم نشوی، با سپاهم به سوی سرزمین هوان، لشکرکشی خواهم کرد و جان خود و فرزندت را، خواهم گرفت. ملکهی پیشین، هوزان، خود را تسلیم کرده است. تصمیم با خودت هست. تا غروب فردا فرصت خواهی داشت تسلیم شوی. بدرود.
هاکام، متن نامه رو نوشت و بعد احترام گذاشت و رفت برای فرستادن پیک.
به ماسیس نگاه کردم، به زمین خیره شده بود. باصدای آرسین به طرفش برگشتم.
آرسین:«پوزش، لیکن سوالی ذهنم را درگیر کرده است. شما با مادرم چه میکنید؟»
هه، توقع داره بعد از این کارایی که کرده چیکارش کنم!
- بعد خواهی فهمید. اکنون مسائل مهمتری برای رسیدگی وجود دارد.
با اخم سرش رو تکون داد. ماسیس کلافه بلند شد و گفت:
- تو یک رعیتزادهای! چگونه توانستی به این مقام برسی! تو همانند مادرت، لایق ملکه بودن نیستی و رعیت بودن برازندهتان است. من تو را بهعنوان ملکه، نمیپذریم.
به خودم توهین کرد هیچی! ولی به چه حقی به مادرم توهین کرد؟
داد زدم:
- چگونه جرات میکنی به من و مادرم توهین کنی! مادر تو رعیت زاده است و خونی که در رگانت جاریست خون رعیت زاده است! ما و ملکههای پیشین، همگی اصیل زاده هستیم. جانت را خواهم گرفت!
باحرفی که آرسین زد، مات موندم.
romangram.com | @romangram_com