#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_226
با استرس بهشون نگاه کردم. کاش قبول کنن چون واقعا دلم نمیخواست خون کسی، ریخته بشه.
با صدای سربازا خوشحال به آرسین نگاه کردم. همهی سربازا، شمشیراشون رو آوردن بالا و داد زدن:
- زنده باد ملکهی اعظم! ما در خدمتگزاری حاضریم.
وای باورم نمیشه! خیلی خوشحالم که بدون ریخته شدن خون کسی، تونستم این سرزمین رو تصرف کنم.
- دروازه ورودی قصر را باز کنید تا سربازان من بتوانند به درون قصر بیایند.
نگهبانا دروازه رو بازکردن. لبخندی زدم. سربازای نامرئی رو دیدم که به همراه سه فرماندهشون اومدن داخل. همه منتظر بودن که اونا بیان داخل. بذار یکی از قدرتهای من رو بدونن. نصف سربازا که اومدن داخل، جادو رو گفتم و از حالت نامرئی، در اومدن همه باتعجب نگاهشون کردند.
- این قدرتم را نشانتان دادم، که بدانید چه قدرتهایی دارم.
داد زدم:
- نگهبان سیاه چال اینجا کیست؟
یک نفر جلو اومد و احترام گذاشت و گفت:
- من هستم ملکه.
- ملکهی پیشین سیتیا، هوزان را به سیاه چال ببرید.
هوزان:«نه، من اکنون ملکه هستم. تو نمیتوانی مرا به سیاه چال بیندازی!»
romangram.com | @romangram_com