#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_225
- مار در آستین پروراندم!
سربازانی که جمع شده بودن دورمون، بهم نزدیک شدن که شمشیر رو، چسبوندم به گردن هوزان و گفتم:
- بگو نزدیک نیایند، وگرنه تو را خواهم کشت!
هوزان باصدای لرزونی گفت:
-نزدیک نیایید.
آرسین: «عقب بروید، به صلاحتان است.»
بعداز چند دقیقه، تمام سربازان توی محوطهی قصر جمع شده بودن و من هم، روی پلهها، بالاتر از همهشون، با شمشیری روی گردن هوزان، ایستاده بودم و آرسین کنارم و ماسیس هم، کنار آرسین ایستاده بود.
خدمتکارا، همه داخل قصر بودن.
با صدای بلند و رسایی گفتم:
- سربازان شجاع و دلیر! اگر با من متحد شوید، خون هیچ بیگناهی ریخته نمیشود. من ملکهی حقیقی هستم و این ملکه، خ*ی*ا*ن*ت کار است. اگر با او هم عقیده شوید، مجازاتتان مرگ است! زیرا من این سرزمین را تصرف خواهم کرد. لیکن میخواهم بدون آنکه خونی ریخته شود، سرزمینهایم را پس بگیرم. اگر با ملکهی اعظم خود، یعنی من، هم عقیده و مخالف جنگ هستید، اعلام کنید تا بدانم هنوز وجدانتان بیدار است و به فکر مردم و سرزمینتان هستید!
romangram.com | @romangram_com