#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_224

شمشیر رو بردم جلو و با فاصله از گردنش، نگه داشتم و خودم رو مرئی کردم.

وقتی شمشیر، رو دید، جیغ کشید.

- آرام باش هوزان! اگر به حرف‌هایم گوش دهی، جانت را خواهم بخشید.

بالکنت گفت:

- چگونه وارد شدی؟ چرا تو را ندیدم؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- زیرا از قدرت‌هایم آگاه نیستی!

همین موقع آرسین اومد.

هوزان با دیدن آرسین گفت:

- فرزندم، مرا نجات بده!

آرسین باخنده نزدیک شد و گفت:

- خیر مادرم! زیرا به شما هشدار داده بودم که من، به ملکه‌ی حقیقی خدمت می‌کنم، نه به شما!

هوزان با حرص گفت:

romangram.com | @romangram_com