#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_222



***

روز بعد:

با اسبم، جلوی سپاه آماده‌ام رژه می‌رفتم و برای سربازام توضیح می‌دادم چی‌کار کنن.

- همه شما را نامرئی می‌کنم، همانند زمانی که به سمت اردوگاه می‌آمدیم. باز نیزبرای تازه واردان می‌گویم ، نامرئی می‌شویم و شما می‌توانید یکدیگر و کسانی که نامرئی نیستند را ببینید. لیکن دیگران، قدرت دیدن شما را ندارند. در هنگامی که نامرئی هستید، حق سخن گفتن را ندارید. شما می‌توانید از بین مردم بگذرید. از همه سو، قصر را محاصره می‌کنید و زمانی که من بخواهم، از نامرئی بودن در می‌آیید. پس درحالت، آماده باش، باشید. گروه تدارکات نیز، به همراه تعدادی سرباز برای محافظت، در این‌جا می‌ماند.

بقیه نقشه‌ام رو گفتم و همه رو نامرئی کردم به سمت شهر، راه افتادیم.

خیلی خوشحال بودم بالاخره از این کابوس، خلاص می‌شم و می‌تونم توی سرزمین مادریم، به آرامش برسم.

از شهر گذشته بودیم و الان، روبه‌روی دروازه ورودی قصر بودیم. بقیه ملکه ها، همچین قدرتی مثل من نداشتن و خوبی قصر این بود که از شهر، فاصله داره و اگر هم نقشه من نگرفت و جنگ آغاز شد، مردم آسیبی نمی‌بینند.

طبق گفته‌ام، آریانا، با جناح سمت راست، به سمت راست قصر، رفتن و پادشاه پکا، باجناح سمت چپ، به سمت چپ قصر رفتن و فرماندهی جناح اصلی رو، به فرمانده آموزش دیده‌ی سرزمینم، مهداد، دادم.

بیست نفر از یاران آریانا، که می‌تونستن به داخل خشکی بیان پشت قصر، جایی که آرسین و من عاشقش بودیم، در حالت آماده باش بودن.

با سربه مهداد اشاره کردم بیاد کنارم. اومد کنارم ایستاد. من از اسب پیاده شدم.

خودش فهمید وقت رفتنمه.

چشمام رو بستم و با یاد خدا، جایی رو که می‌خواستم، تجسم کردم و با جادو رفتم.

romangram.com | @romangram_com