#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_219


جفتشون چند لحظه بهم نگاه کردن و رفتن رو به دریا وایستادن و به دریا خیره شدن.

خنده‌ام گرفته بود. آخه مثل بچه‌ها بهم دیگه می‌پرن، خجالتم نمی‌کشن!

روی تخته سنگ نشستم و به فکر فرو رفتم.

با خوشحالی رو به آریانا و آرسین گفتم:

- نقشه‌ای ناب یافتم! بیایید تا بگویم.

جفتشون خوشحال اومدن کنارم و روی تخته سنگ نشستن و من، وسطشون بودم.

نقشه‌ام رو کامل گفتم، که جفتشون اخم کردن و گفتن:

- خیر، ممکن نیست!

- همان که گفتم! این نقشه باید انجام شود.

آرسین با اخم گفت:

- ممکن است جانت را از دست بدهی!

آریانا:«در این مورد، حق با اوست. نمی‌گذارم این نقشه را اجرا کنی!»


romangram.com | @romangram_com