#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_218

- آری، ولی متأسفانه این سپاهیان، مردم عادی بودند. برای فریب دادن شما و ملکه‌ی دروغین، سپاه اصلی در قصر مستقر شدند.

با عصبانیت گفتم:

- تو چگونه ندانستی؟ تو نیز در قصر بودی!

نشستم روی زمین و سرم رو گرفتم بین دستام. لعنتی چی‌کار کنم! دیگه نمی‌کشم.

آرسین بازوم رو گرفت که بلندم کنه، که آریانا سریع دستش رو از دستم جدا کرد و خودش من رو بلند کرد و بغلم کرد و گفت:

- مقصر حال الانش تو هستی!

رو به من ادامه داد:

- حق با من است! او بانقشه به تو نزدیک شده است.

آرسین با صدای کنترل شده‌ای گفت:

- من نمی‌دانستم! زیرا سپاه آموزش دیده را به‌جای سربازان قصر قرار دادند.

نمی‌دونستم چی بگم. این دو تا هم وقت واسه بحث کردن پیدا کردن.

با اخم گفتم:

- خاموش باشید. سرم درد گرفته است. اکنون وقت بحث کردن نیست! بگذارید کمی فکر کنم، بدانم باید چه کنیم.

romangram.com | @romangram_com