#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_217


همه جا در سکوت فرو رفت. خدا کنه قبول کنن.

همه یک‌صدا گفتن:

- تا پای جان به ملکه و سرزمینمان خدمت می‌کنیم. امر، امر شماست ملکه‌ی من. هر چه دستور دهید، همان می‌شود!

لبخندی زدم. اینم حل شد.

آریانا:«حتما باید می‌آمدیم شاهزاده را ببینیم؟»

پوف بلندی کشیدم و گفتم:

- آریانا! آرام باش. آری، زیرا قرارمان این بود.

عصبی به دریا خیره شد. نیمه شب بود. بعد از حرف زدن با سپاه سرزمین هوان، اونا رو بردم پناهگاه و الانم منتظر آرسینم که بیاد و ببینم اون چی‌کار کرده و تونسته اونا رو راضی کنه یا نه.

بعد از چند دقیقه، آرسین اومد.

سریع بلند شدم و به‌طرفش رفتم و گفتم:

- چه شد؟ توانستی کاری بکنی؟

باچشمای قرمزی که نشون از عصبانیتش بود، توی چشمام خیره شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com