#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_215


- بنشینید، می‌خواهم سخنانی را بگویم.

یکیشون که از لباسش معلوم بود فرمانده است، بلند شد و گفت:

- که هستی؟ چگونه آمده‌ای؟ چه می‌خواهی؟

بالبخند گفتم:

- من ملکه‌ی اعظم هستم، همان کسی که شما می‌خواهید با او بجنگید.

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- از کجا بدانم راست می‌گویی؟

لبخندی زدم و گفتم:

- تو، یکی از مردمان سرزمین من هستی، باید ملکه خویش را بشناسی. امتحان کن.

همه با تعجب و ترس به هم‌دیگر نگاه می کردن. لبخندی بهشون زدم تا فکرای بد نکنن.

داشتم به سربازا نگاه می‌کردم، که نیزه‌ای به‌طرفم پرتاب شد. با ترس به نیزه خیره شدم، که چند سانتی متر مونده به من بخوره، افتاد زمین.

تا نیزه افتاد زمین، فرمانده جلوی پای من زانو زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com