#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_214
- باور کنم؟
- آری.
آریانا:«باشد، اگر اتفاقی افتاد، دنبالت میآیم.»
بالبخند سرم رو تکون دادم.
جادو رو گفتم و نامرئی شدم.
آروم جلو رفتم. نگاهی به سربازای سرزمینم کردم که هرچند نفر، دور یک آتیش بودن و با هم حرف می زدن.
یاد حرفای آرسین افتادم که میگفت، بهم کمکم میکنه. گفت که سربازام، مخالف هوزانن و طرفدار منن، ولی جرات مخالفت ندارن. حتی مردم هوزان طرف منن و کمکم میکنه، بدون جنگ پیروز بشم و نقشههای خوبی رو، طراحی کرده بود.
وقتی رسیدم مرکز اردوگاه، که از همه جا دید داشت، ایستادم.
وخودم رو، از حالت نامرئی در آوردم.
اونایی که متوجه من شده بودن، باچشمای گرد نگاهم میکردن.
داد زدم:
- درود فرزندان سرزمین من.
توجه همه بهم جلب شد. میخواستن بلند بشن که با لبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com