#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_213


منم داد زدم:

- الان موضوع مهم‌تری برای بحث کردن داریم. بعد می‌توانیم دراین مورد، سخن بگوییم.

باخشم ولم کرد وگفت:

- حق باتوست، موضوع مهم‌تری هم هست.

- با جادو می‌رویم.

دستش رو گرفتم توی دستم و با جادو، یه اردوگاه رفتیم. بین درختا قایم شدیم.

- خود را نامرئی می‌کنم. وسط سربازان رسیدم، خود را نشان می‌دهم و سخن را آغاز می‌کنم.

با عصبانیت گفت:

- هیچ می‌دانی چه می‌گویی؟ تو را بفرستم به پیشواز مرگ! غیر ممکن است.

باحرص گفتم:

- لعنتی هیچ‌کس قدرت آسیب رساندن به مرا ندارد! نیرویی از من محافظت می‌کند.

گفت:


romangram.com | @romangram_com