#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_212
صدای سیمبر، توی گوشم زنگ خورد:«هر چه میگوید، راست است. به سخن کسی، مبنی بر دروغ بودن آن، توجه مکن!»
با اخم گفتم:
- باشد، اعتماد میکنم. لیکن، جزای خ*ی*ا*ن*ت مرگ هست، این را بدان!
لبخندی زدوگفت:میدانم ملکه ی من.
سرم روتکون دادم وگفتم:
- باشد، پس از الان شروع میکنیم.
آرسین:«باشد، من میروم به اردوگاه. شما نیز بروید اگر موضوع حل شد، اینجا منتظر یکدیگر میمانیم.»
سرم رو تکون دادم و اون غیب شد.
آریانا،نزدیکم شد و بازوهام رو گرفت و بااخم گفت:
- مگر نگفتم بدون اجازه من، هیچجا نمیروی؟
- من ملکهام!
داد زد:
- ملکه باشی، ولی قرار است با من ازدواج کنی. باید اجازه میگرفتی.
romangram.com | @romangram_com