#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_211
از عصبانیت، وقتی نفس میکشیدم، از بینیم و دهنم آتیش میزد بیرون. جفتشون ساکت، نگاهم کردن.
داد زدم:
- آریانا میرویم!
آرسین:«صبر کن. باید، درمورد آریانا، موضوعی را بدانی!»
درحالی که سعی میکردم داد نزنم، گفتم:
- رابطه من و آریانا، به تو هیچ ربطی ندارد!
باخشم نگاهم کرد و گفت:
- باشد، خودت خواستی! لیکن موضوعی درمورد جنگ را، باید بدانی.
- گوش فرا میدهم.
شروع کرد به حرف زدن. با هر کلمهای که میگفت، چشمای من و آریانا از تعجب، گردتر میشد.
وقتی حرفش رو تموم کرد آریانا گفت:
- دروغ میگوید، باور مکن!
romangram.com | @romangram_com