#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_210
زل زد توی چشمام. چشماش داد میزد که:«من بیگناهم!»
حسی درونم فریاد زد:«او بی گ*ن*ا*ه است، بی گ*ن*ا*ه است!»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- من میروم.
سریع نزدیکم شد و دوباره من رو گرفت توی بغلش و گفت:
- نرو! بگذار عطش آغوش کشیدنت، در وجودم رفع شود. دلتنگت بودم.
بازوم از پشت کشیده شد و از بغل آرسین کشیده شدم بیرون. با چشمایی که هم تعجب و هم ترس، توش موج میزد، به چشمای آبی آریانا، که قرمز شده بود، خیره شدم.
داد زد:
- شاهزاده حدت را بفهم! اکنون او خدمتکارت نیست، اوملکهی اعظم ماست و مقامش، از تو بالاتر است! باید به او احترام بگذاری. درست است در جنگیم، ولی باز...
آرسین حرفش رو قطع کرد و داد زد:«به تو هیچ ربطی ندارد، به مسائل شخصی خودت و...»
بامشتی که آریانا زد توی دهنش، آرسین خفه شد و افتادن به جون هم. یکی آریانا میزد، یکی آرسین.
کلافه شدم و داد زدم:
- بس است! تمامش کنید، این یک دستور است!
romangram.com | @romangram_com