#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_209
باترس نگاهش کردم. سریع به طرفم قدم برداشت و محکم من رو گرفت توی بغلش. وا چشه!
با عصبانیت از بغلش اومدم بیرون و داد زدم:
- چگونه جرات میکنی مرا در آغوش بگیری؟
باصدای لرزانی گفت:
- پس حدسم درست بود! تو هورزاد بودی! باورم نمیشود.
ودستی کشید توی موهاش و کلافه گفت:
- هورزاد، مرا ببخش.
داد زدم:
- حدت را بدان، مرا به نام نخوان! خیانتت را فراموش نخواهم کرد! تو قصد جانم را کردی.
با چشمای گرد نگاهم کرد و گفت:
- چگونه این سخن را میگویی؟ من هیچ وقت قصد جانت را نداشتم!
با پوزخند، همه چیز رو براش تعریف کردم و اون، هر لحظه برزخیتر میشد.
romangram.com | @romangram_com