#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_208

- لیکن این از قوانین است! یک فرشته حق ندارد ملکه‌ی اعظم را، به نام بخواند. بعدها همه چیز را، برایتان توضیح خواهم داد؛ لیکن اکنون می‌روم. به امید دیدار، بدرود.

و رفت. توی یک تصمیم آنی، بلند شدم و ملکه‌ی زرین رو صدا زدم. سریع خودش رو رسوند و احترام گذاشت و گفت:

- بله ملکه‌ی من؟

- جایی می‌روم. اردوگاه را به تو می‌سپارم. در نبود من، مسئولیت این‌جا را به عهده داری.

سریع گفت:

- امر، امر شماست ملکه. آسوده خیال باشید!

لبخندی زدم و گفتم:

- حال می‌توانی بری.

رفتم توی تاریکی ایستادم که کسی نتونه من رو ببینه. چشمام رو بستم و خودم رو توی جایی که عاشقش بودم، تجسم کردم. وقتی چشمام رو باز کردم، نور مهتاب توی چشمام خورد. مهتاب، به قشنگی روی دریا معلوم بود. روی سنگ همیشگی نشستم و به دریا خیره شدم.

چشمام رو بستم و با تمام وجودم، آرامش رو به طرف خودم کشیدم.

با صدای پایی از پشت سرم، چشمام رو باز کردم و آروم آب دهنم رو قورت دادم. باورم نمی‌شد باز آریانا، مچم رو گرفته باشه! من احمق می‌دونستم بیام کنار دریا، اون حضورم رو حس می‌کنه!

برگشتم طرفش و با چشمای گرد، نگاهش کردم.

باورم نمی‌شه آرسین این‌جا باشه!

romangram.com | @romangram_com