#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_207


- درود سیمبر! دلم برای در آغوش کشیدنت، بسیار تنگ شده است.

سیمبر:«من نیز بانوی من، لیکن جز ملکه‌های اعظم، کسی نباید مرا بیند!»

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- سیمبر، تو مرا یا بانوی من یا ملکه‌ی من می‌خوانی. تکلیف خود را روشن کن!

صدای خنده‌اش پیچید و گفت:

- بانوی من، باید این‌گونه صدایت کنم!

- او! کی می‌ره این همه راه رو! اوم، چیزه، منظورمان این است که مرا به نام بخوان.

تند گفت:

- خیر بانوی من، نمی‌شود! اگر خود نیز بخواهم، نمی‌توانم شما را به نام بخوانم؛ زیرا باعث مرگم می‌شود.

با ابروهای بالا رفته گفتم:

- چه‌طور ممکن است! برای آن‌که مرا به نام بخوانی، می‌میری؟! غیر قابل باور است!

با صدای ناراحتی گفت:


romangram.com | @romangram_com