#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_206

با ابروهای بالا رفته نگاهشون کردم. وای خدای من! اگه بخوان رد بشن، نمی‌تونن! درسته نامرئی شدیم، ولی نمی‌تونن ازمون رد بشن. اونا هم هی نزدیک‌تر می‌شدن. ای خدا چی‌کار کنم! چند قدمیم بودن که ایستادن. نفس عمیقی کشیدم. خداروشکر!

سر اسب یکیشون، به سر اسبم برخورد کرد. خخخ، اسب بیچاره! صدای یکیشون رو شنیدم:

- گمان می‌کنم اخبار رسیده، غلط بودند! زیرا خبری از آنان نیست.

-شاید، اطراق کرده‌اند و در حال استراحت هستند.

اون یکی، سرش رو تکون داد و گفت:

- آری درست می‌گویی! بین درختان پنهان می‌شویم و تا شب می‌مانیم. اگر نیامدند، بازمی‌گردیم و به ملکه می‌گوییم اخبار رسیده، غلط هستند.

دیگری:«عالیست!»

و با اسباشون بین جنگل رفتن.

پوزخندی زدم. خخخ، سرکار رفتین جیگرا!

اشاره کردم حرکت کنیم. با تمام سرعت، شروع به حرکت کردن کردیم. اسبای بیچاره هم بدون استراحت و غذا می‌اومدن. باید هر چه سریع‌تر، به پناهگاه برسیم.

به آتیش روبه‌روم خیره بودم و فکرم درگیر آریانا بود. وقتی رسیدیم پناهگاه، بعد از اسکان سربازا، آریانا گفت باید بره دریا. چون تو سرزمینش کار داره.

خیلی مشکوک می‌زد. نمی‌دونم، ولی حسم همیشه بهم راست می‌گه! حسم می‌گه که یه چیزی رو داره پنهون می‌کنه. نفس عمیقی کشیدم.

سیمبر:«درود بانوی من!»

romangram.com | @romangram_com