#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_205
با صدای خوشحالی گفت:
- من نیز دلتنگتان بودم بانوی من. فقط آمدهام چیزی بگویم و بعد نیز مرخص شوم. شماتمام افکارتان را، روی جنگ بگذارید. با توکل بر ایزد پاک و صبر و تلاش، پیروزی برای شماست.
کنجکاو گفتم:
- چه خبری سیمبر، کنجکاومان کردی! بگو میشنویم.
سیمبر:«بانوی من، شما بهزودی با شاهزاده آرسین ملاقاتی خواهید داشت، لیکن سخنانی میگوید، که همه راست است. به او اعتماد کنید.»
با اخمای درهمی گفتم:
- چگونه میتوانم اعتماد کنم؟ نمیشود! مگر قرار است چه سخنی بگوید؟
سیمبر:«نمیتوانم بگویم بانوی من. لیکن بدانید، تمامی سخنان ایشان حقیقت هست و به سخنان نزدیکانتان، مبنی بر دروغ گفتن و اعتماد نکردن به ایشان، گوش فرا ندهید! سخنان ایشان را باور کنید، زیرا به پیروزی در جنگ، به شما کمک خواهد کرد. بدرود بانوی من.»
هرچی توی ذهنم صداش کردم، جواب نداد. فکر کنم رفت. اِه، چه زرنگه بچه! چرا باید به حرفای کسی که قصد جونم رو کرده بود، اعتماد کنم؟
تقریبا از ظهرم گذشته بود و ما، بدون توقف در حال حرکت بودیم.
صدای سم اسب که به زمین برخورد میکرد، به گوشم میرسید. احساس خطر بهم دست داد. ایستادم و دستم رو آوردم بالا. سپاهیان هم ایستادن.
بعد از گذشت چندثانیه، دو سوارکار نزدیک شدن، که لباس مبدل مشکی پوشیده بودن و نقاب هم زده بودن.
romangram.com | @romangram_com