#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_204

- امر، امر شماست.

حرکت کردیم. محکم با پا، به اسبم زدم و حرکتم رو تند‌تر کردم.

اوف، عجب غلطی کردم گفتم کسی حرف نزنه! حوصله‌ام سر رفت خدا جوونم!

سیمبر:«درود بانو، چه شده است؟ کلافه‌اید!»

بعد هم صدای خنده‌اش اومد.

باحرص توی ذهنم گفتم:

- درود سیمبر، مرا به سخره می‌گیری؟

با صدای هولی گفت:

- خیر، این‌گونه نیست بانوی من، من...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- موردی نیست! چه عجب بعد از چند روز، پیدایت شد!

سیمبر:«بانو، نتوانستم بیایم. پوزش مرا بپذیرید.»

- این چه سخنی است! فقط دلتنگتان بودم.

romangram.com | @romangram_com