#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_203
- درود ملکهی اعظم. امیدواریم سلامت سرزمینتان راپس بگیرید و انتقام خون مادرتان را بگیرید.
سرم رو تکون دادم و لبخندی زدم. برای انتقام خون مادرمم شده، من سرزمینم رو پس میگیرم.
حدود بیست کیلومتر از شهر دور شده بودیم و وسط جنگل بودیم. دستم رو آوردم بالا و برگشتم به طرفشون.
همهشون باتعجب نگاهم میکردن، حق داشتن، یهویی ایست دادم!
با صدای بلند گفتم:
- ممکن است جاسوسانی در شهر سیتیا باشند، که خبر حرکت ما را، به ملکه هوزان رسانده باشند. ملکه هوزان برای صحت خبر، کسانی را میفرستد. برای همان، من با قدرتی که دارم، همهی شما را نامرئی میکنم، که کسی ما را نبیند. البته خودمان میتوانیم یکدیگر را ببینم، به جز کسانی که جز سپاهیان نیستند و ملکهی زرین، باگروه تدارکات نیز، نامرئی میشوند و صدای سم اسبها نیز، قطع میشود. لیکن کسی حق سخن گفتن را ندارد! زیراصدای شما را، نمیتوانم قطع کنم. اگر سخنی بگویید، ممکن است عواقب بدی برایمان در پیش باشد!
همه یک صدا گفتن:
- گوش به فرمانیم سرورم.
آریانا بهم چشمکی زد. تو دلم ذوق زده شدم.
چشمام رو بستم تمام ذهنم رو متمرکز کردم و جادو رو گفتم. چشمام رو باز کردم و داد زدم:
- همگی نامرئی شدهاید. از اینک، کسی حق سخن گفتن را ندارد! با سرعت حرکت میکنیم و بدون استراحت، تا وقتی که شب به محل اسکان میرسیم. آن موقع استراحت میکنیم.
همه یکصدا گفتن:
romangram.com | @romangram_com