#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_202
با جادو به سرزمین سیتیا، برگشتیم.
***
روز بعد:
با اسب سفید رنگم، روبهروی سپاهیان نُه سرزمین متهعد ایستادم. البته به جز سپاهیان آریانا، چون اونها نمیتونن به خشکی بیان، به جز 20نفرشون، که اونا بعدا بهمون ملحق میشن.
فرماندهی سپاه جناح اصلی رو، خودم به عهده گرفتم. جناح سمت راست، آریانا و جناع سمت چپ، پادشاه سرزمین پکا. گروه تدارکات به عهدهی ملکهی زرینه. با سن کمش، از هوش و ذکاوت بالایی برخورداره!
بلند و با صدای رسایی گفتم:
- سپاهیان شجاع من، ما اینجا جمع شدهایم که سرزمین از دست رفته مرا بازگردانیم و بیعدالتی ملکه هوزان رو، از بین ببریم. سعی خود را میکنیم بدون خونریزی سرزمین را پس گیریم. زیرا دلم نمیخواهد قطرهای از خون شما و سربازان دو سرزمین دیگر، ریخته شود. آنان گناهی ندارند و این، ملکه هوزان است که مقصر همهی جنایاتی است که انجام داده است. به کمک یکدیگر، آنجا را پس میگیرم و انتقام خون ریخته شدگان بیچاره را، خواهیم گرفت.
با تموم شدن حرفم، همه ”هو“ کشیدن و گفتن:
- زنده باد ملکهی اعظم، زنده باد ملکهی اعظم.
آریانا و پادشاه سرزمین پکا، با لبخند به سپاه و بعد من نگاه کردن.
اصلا باورم نمیشد که یک روز، به اینجا برسم. تو خیالم، هیچ وقت چنین چیزی رو تجسم نکرده بودم! خدا کنه بتونم از پسش بربیام!
آروم حرکت کردم به جلو و دو پادشاه، پشت سرم و پشت سر اونا، سپاهیان بیباکم، همگی سوار اسب بودیم. دلم نمیخواست اونا پیاده باشن و ما سوار اسب، و وقتی این رو به سپاه گفتم، خیلی خوشحال شدن. ملکهی زرین، پشت سر سپاه، با گروه تدارکات می اومد، پیشنهاد خودش بود و من نمیخواستم قبول کنم. ولی با اصرارش، قبول کردم.
دستی به سر اسبم کشیدم و با لبخند، به روبهرو خیره شدم. به شهر رسیدیم. همهی مردم، راه رو بازکردن و احترام گذاشتن و بعد گفتن:
romangram.com | @romangram_com