#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_145


***

توی یه باغ بودم، که دور و برم، پر از طاووس بود. هرکدوم، به یه طرفی می‌رفتن. نسیم ملایم، گل های قرمز رنگ رو، نوازش می‌کردن.

آروم روی سبزه های زیر پام، قدم می‌زدم. نمی‌دونم چرا این‌جام.

صدای همون زن به گوشم خورد:

- بایست فرزندم، بازگرد.

به پشت سرم برگشتم. یه زن رو دیدم که خیلی وقت پیش، توی خواب دستم رو سوزوند.

زنی با لباس بلند قرمز، با طرح خورشید روی گونه اش. همه موهاش یه طرف روی شونه اش بود، درکل زن زیبا و خوشگلی بود. به چشمای قهوه ای رنگش خیره شدم.

- شما، چه کسی هستید؟

لبخند، دلنشینی زد‌و گفت:

- فرزندم، به آغوشم بیا. دلمان برایت بسیار تنگ شده بود، بگذار بار دیگر، عطر تنت را به ریه هایمان بفرستیم.

با چشمای گرد نگاهش کردم؛ منظورش چیه؟ چرا هی می‌گه فرزندم؟

- چرا شما مرا، ”فرزندم“ می‌خوانید؟


romangram.com | @romangram_com