#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_144
- سپاس بانو، لیکن شما چه کسی هستید، منظورتان از یاری من چیست؟
- خواهی فهمید، کمی صبور باش.
با خوشحالی، قاشق طلایی رنگ رو برداشتم، که یاد چیزی افتادم.
با ناراحتی گفتم:
- پس سربازان که بیرون از کلبه، به وظایف خویش میرسند چه؟ آنها چگونه برای خویش، غذا تهیه کنند؟
صدای خنده ظریف زن، اومد وگفت:
- آرام باش دختر دل رحم من. آنها نیز غذایی که تو میخوری، میخورند. از این پس، یک نفر خواهد آمد، که به شما، رسیدگی کند.
لبخندی زدم وگفتم:
- سپاس بانو.
دیگه ازش صدایی نیومد. نمیدونم چهطور اعتماد کردم و این غذا رو میخوام بخورم؛ ولی آدم گشنه این چیزا حالیش نیست! بالبخند به برنج سفید رنگ روبه روم نگاه کردم. مخلفات داخلش رو نمیدونم چی بود. باتعجب یه قاشق ازبرنج رو توی دهنم گذاشتم و بالذت چشمام روبستم. ای جان چه خوشمزه است!
تندتند، شروع به خوردن کردم. وقتی که سیر شدم، دستی روی شکمم کشیدم. دستم رو به طرف لیوان طلایی رنگ روی میز، درازکردم و برداشتم و کمی آب خوردم. حسابی سنگین شده بودم.
خودم رو روی تخت انداختم و به سقف چوبی کلبه خیره شدم. خدایا، چهطور باید بدونم قدرتام چیه؟! وای ملکه شدنم چه سخته!
نمیدونم چیشد، که چشمام بسته شد و به خواب رفتم.
romangram.com | @romangram_com