#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_146

زن دستاش رو، از هم بازکرد و به طرف من دراز کرد و گفت:

- زیرا من، ملکه هوریه، مادرت هستم. بیا و مرا که تشنه ی عطر وجودت هستم، سیراب کن. بیا جان مادر.

یعنی این زن روبه روم مادرمه؟ نه باورم نمی‌شه!

دستام رو گذاشتم روی لبام و باچشمای پر از اشک بهش خیره شدم.

با سرش اشاره کرد برم پیشش. دوطرف پیراهنم رو گرفتم و دویدم طرفش. من رو محکم گرفت توی بغلش و اشک می‌ریخت. تمام صورتم رو ب*و*س*ه بارون کرد و گفت:

- عزیزجان، من بسیار دلتنگت بودم. خشنودم که آمده ای!

سرم رو، تو گردنش فرو کردم وگفتم:

- مادر.

مادر: «جان دل مادر؟»

- چگونه آمده‌ای؟ مگر شما...

و بقیه حرفم رو خوردم.

مادر:«بعد خواهی فهمید. لیکن کسی نداند که من تو را دیدم، حتی هاکام!»

- باشد، مادر زیبایم!

romangram.com | @romangram_com