#حکم_دل_پارت_83


آره.. ولی این یارویی که باهاش می رفته رو گرفتن...

مهران که گیج شده بود گفت:

حالا چه کاری از دست من برمی یاد؟

بهراد گفت:

می خوایم یه چند روز اینجا بمونیم تا آبا از آسیاب بیفته... کسی رو می شناسی که بتونه برای کتی پاسپورت جور کنه؟

مهران پنجه ش و توی موهایش کرد و گفت:

نمی دونم والا... شاید بتونم گیر بیارم...

نفس راحتی کشیدم. مهران با نگرانی گفت:

منو توی دردسر نندازید ها!

بهراد خندید و گفت:

نه بابا! خیالت راحت... دردسرساز نمی شیم...

مهران با شیطنت خندید و گفت:

حالا چیزی ته جنسات نمونده؟ یه چند سوتی هم برای ما می اوردی...

چشمکی زد ولی من داشتم چپ چپ نگاهش می کردم. مهران خیلی زود خنده ی خودشو کنترل کرد و ساکت شد. نگاه معنی داری به بهراد کردمو گفتم:

بریم دنبال شناسنامه م؟

romangram.com | @romangram_com