#حکم_دل_پارت_81
این وقت روز این جا چی کار می کنی؟
با تعجب نگاهی به من کرد. بهراد لبخند زد و گفت:
معرفی می کنم... دوست دخترم کتی... رفیق چندین و چند ساله م مهران.
مهران دستشو جلو اورد و با من دست داد... نگاه عجیبی به لباسهایی که تنم بود کرد و گفت:
بهراد! راستشو بگو! لنگ ظهر با دوست دختر جدیدت که لباس تو رو پوشیده اینجا چی کار می کنی؟
نگاه سریعی بین من و بهراد رد و بدل شد. بهراد گفت:
بذار بیایم تو بهت می گم جریان چیه.
مهران وارد خونه شد و ما دنبالش رفتیم. ویلای بزرگی نبود ولی قشنگ بود. دکور خونه ش سفید و مشکی بود. وجه شباهتش با خونه ی بهراد کثیفی و شلوغی خونه بود. ظرف های کثیف همه جای خونه دیده می شد. لباسای مهران روی مبل های سفید و پوشونده بود. روی سرامیک خونه چای ریخته بود و لک شده بود. روی سنگ اپن چند بطری خالی آبجو دیده می شد. من و بهراد لباسای مهران و کنار زدیم و برای خودمون روی مبل جا باز کردیم و نشستیم. روی میز جلومون خورده های چیپس ریخته بود. یه ظرف پوست تخمه و چند بطری آب معدنی هم روی میز بود. مهران با سوء ظن نگاهی به من کرد. روی مبل دیگه... و روی لباساش نشست و گفت:
جریان این دوست دختر تازه چیه؟
بهراد خندید و گفت:
تازه دوست نشدیم... چند وقتیه با همیم... رو نکرده بودم.
مهران ابرو بالا انداخت و گفت:
حاضر شدی تنها بیای مهمونی سهیل ولی رو نکنی؟
بهراد دستش و روی شونه م گذاشت و گفت:
من و کتی و نشون هرکسی نمی دم.
romangram.com | @romangram_com