#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_99
بعد صحبت کرد «منم»... «نه خبری نشده»... «دختره میگه چرا کسی نیومده؟»... و به من نگاه کرد و آروم خندید... « میگه امیر کجاست؟»... خنده اش بیشتر شد... «باشه».
قطع کرد و با ل*ذ*ت رو به من گفت: میگه امیر کیه!؟
به صورت خندانش زل زدم. ادامه داد: البته نه انقدر مودبانه... خوب می شناسمش. هر کس رو می کشه فوری فراموشش می کنه!
حتی نذاشت خودم حرف بزنم. بغض گلوم رو فشار داد. اعتراض کردم اما در رو بست. قصدش همین اذیت کردن من بود وگرنه زنگ نمی زد. می دونستم با این آدم به مشکل می خورم. فکر می کردم با یاس یه قراری گذاشتم. قرار بود امیر رو ول کنند. سعی کردم آروم باشم. به آشپزخونه رفتم و برنج رو دم گذاشتم. بوی سبزی توی فضا پیچیده بود. چطور وارد همچین جریانی شده بودم؟ پلک هام رو بستم و صدای مامان توی گوشم پیچید که با خریدهاش از بیرون می اومد. صدای بابا که منتظر چشیدن غذای من بود. قاشق توی دستم رو ول کردم و عقب عقب رفتم. وقتی پشتم به یخچال خورد همه چیز بیش از حد واقعی به نظر می رسید. حالا حتی رد میله های روکوب پشت پرده ی آشپزخونه باعث سرگیجه ام می شد. من با این میله ها خاطره های بدی داشتم. پشتم روی سطح صاف یخچال سر خورد. روی زمین نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم.
روی کاناپه ی جلویکولر دراز کشیده بودم. امروز هم تا همین حالا که ساعت 11 صبح بود، هیچ خبری از قادری نشده بود. داشتم نگران می شدم. نمی دونستم چی در انتظارمه و فقط مشغول فکر و خیال بودم. در اتاق حاتم باز شد و یک راست به سمت ورودی آپارتمان رفت. بازش کرد. چند لحظه بعد صدای به هم خوردن در آسانسور اومد و شاهین و پشت سرش یاس وارد شدند. روی کاناپه نشستم و بالش زیر سرم رو توی ب*غ*لم گرفتم. حاتم رو به شاهین گفت: اتفاق تازه ای نیفتاده.
شاهین با اخم به من و بعد یاس نگاه کرد و روی یکی از کاناپه ها ولو شد. حاتم که معلوم بود کاملاً مطمئنه که شاهین توی این جمع از همه بالاتره، دوباره گفت: لازم نبود خودت بیای شاهین. امروز حتماً یه خبری میشه. از صبح پای لپ تاپم.
-می مونیم.
-دختره خراب کرد. ممکنه رد کنه.
باز بحث همیشگی رفتارم جلوی قادری... انگار نه انگار که من اینجا نشسته بودم. شاهین با بی میلی و اکراه گفت: کارش بد نبوده.
حاتم نگاه پر نفرتی به من انداخت و گفت: باید به حرف من عمل می کرد.
-ولش کن.
حاتم هنوز سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه و حرف خودش رو به کرسی بنشونه. شمرده شمرده گفت: من ده ساله تو این کارم حالا...
romangram.com | @romangram_com