#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_100

بقیه ی حرفش رو با چشم غره ی شاهین خورد. یاس بدون اینکه به من نگاه کنه به سمت اتاقم رفت و واضح بود که باید دنبالش برم. به شاهین نگاه کردم که با حالت عصبی روی دسته ی کاناپه ضرب گرفته بود. نمی دونستم از چی ناراضیه! چند دقیقه پیش گفته بود کارم بد نبوده! با کنایه گفت: برو! باهات حرف داره...

بالش رو ول کردم و وارد اتاقم شدم.

-در رو ببند.

در رو بستم و نگاهش کردم. بعد نگاهی به تیشرت و شلوار کتانم. قبلاً هم من رو با این لباس دیده بود. در واقع چیز زیادی برای عوض کردن نداشتم. اما مگه اهمیتی داشت؟ معلومه که نه. حرفی نزد. گفتم: چیه؟

-شاهین صبح به من گفت.

-چی رو؟

-دیروز زنگ زده بودی!

-من نه. حاتم.

-تو که گفته بودی نمی خوای منو ببینی!!

-هنوز هم میگم.

بعد از مکث کوتاهی گفت: فکر می کنی خیلی شجاعی!

«شجاع» رو جوری گفت که اگر نمی شناختمش فکر می کردم همین حالا می زنه زیر خنده اما ساکت نگاهم کرد. من هم حرفی نزدم. سریع یه قدم به سمتم برداشت که من از جا پریدم و جیغ خفه ای کشیدم. دیگه حرکتی نکرد و من از واکنشم خجالت کشیدم. منتظر بودم هر لحظه جمله ی پر کنایه ای بهم بگه ولی گفت: چکار داشتی؟


romangram.com | @romangram_com