#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_101
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: امیر کجاست؟ نکنه...
چشم هاش تنگ شد و اضافه کردم: نمی خوام آسیبی ببینه. همیشه از من حمایت کرده.
-قبل از اینکه خ*ی*ا*ن*ت کنه!
-به هر حال... قرارمون بود که...
با حالت عصبی گفت: واسه این منو کشوندی اینجا؟!!
-کی گفته بود بیای؟ فقط پرسیده بودم.
-فکر می کردم کار مهمیه که جلوی بقیه نمی تونی بگی!
سرش رو با تهدید تکون داد و گفت: من قادری نیستم. تو یه در صد هم منو نمی شناسی. با من اگر بخوای ادامه بدی، باید قید همه چی رو بزنی... با من این مزخرفات هیچ معنی ای نداره.
-من... اصلاً نمی فهمم درباره ی چی حرف می زنی!!
-آدم های دور من فقط عاشق خودشون میشن. هر چیزی تا وقتی ارزش داره که کارشون رو راه بندازه. می تونی بفهمی؟
تازه متوجه منظورش شدم. پوزخند زدم و گفتم: من عاشق امیر نیستم... هیچ کس! هنوز انقدر احمق نشدم.
درباره ی من چی فکر می کرد؟ الان چه وقت این حرف ها بود؟ اون هم با کسی مثل امیر. من داشتم با چنگ و دندون خودم و خانواده ام رو حفظ می کردم. روش رو برگردوند.
romangram.com | @romangram_com