#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_102
دوباره گفتم: تو برای چی پا شدی اومدی؟ مشاوره ی عشقی! بدی؟!
سرش رو چرخوند و با عصبانیتی که زبونم رو بند می آورد گفت: نمی فهمی این کار چقد مهمه؟! وگرنه تا الان تیکه های تنت تو ظرف غذای رستوران ها بود!
دستم رو روی قلبم گذاشتم. نباید پام رو از گلیمم دراز تر می کردم. به چشم هام زل زده بود و من هم نمی تونستم به جای دیگه ای نگاه کنم. بعد از دو دقیقه سکوت شاهین در رو باز کرد. نگاه گیج و عصبانی ای به ما انداخت و گفت: خود قادری به حاتم زنگ زده. داره حرف می زنه.
وقتی هیچ کس تحویلش نگرفت. با صدای آهسته ای گفت: با تو ام یاس!
-...
-به خاطر قادری اومدی یا این!
-...
-همچین دافی هم نیست که بیارزه!!
دهنم رو باز کردم که اعتراض کنم اما جلوی خودم رو گرفتم. یاس چشم هاش رو از صورت من گرفت و طوری به شاهین نگاه کرد که بدون حرف بیرون رفت و در رو بست. من هنوز به جمله ی آخرش فکر می کردم. در واقع یه تهدید دیگه. من چه اهمیتی براشون داشتم که در حقم رحمی نشون بدند. نباید به پر و پای کسی می پیچیدم. اینجا هیچ کس جنتلمن نبود.
-فرستادمش مرز.
می دونستم که ترانزیت هم می کنند. کار اصلیشون همین بود. پخش داخلی و خارجی. امیدوار بودم امیر بتونه از پس خودش بر بیاد.
-اگه می خوای بدم خلاصش کنند.
romangram.com | @romangram_com