#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_103

جوابش رو ندادم. فقط می خواستم بره. از حرف شاهین ترسیده بودم.

-دیگه چیزی در موردش نپرس!

هنوز مثل قناری های توی لک حرفی نمی زدم.

-من طرف هر آشغالی نمیرم... نگران نباش.

منتظر اعتراضی از طرف من بود اما من باز جلوی زبونم رو گرفتم. شاهین دوباره به اتاق سرک کشید و گفت: نمونه رو ok کرد. بیا بریم.

حاتم هم کنارش ایستاده بود. یاس رو به من گفت: از این به بعد ما رو نمی بینی.

- نامه بفرست... دلمون تنگ نشه.

همه به من زل زدند و من با تعجب گفتم: شوخی هم نمیشه کرد؟!

هنوز همه تو سکوت نگاه می کردند. شونه بالا انداختم و روی تخت نشستم. شاهین به حاتم گفت: بذار تعقیبتون کنه. رفت و آمدهات رو قطع کن...

بیرون رفتند و من بقیه ی توصیه ها و حرف هاشون رو نشنیدم.

بعد از دو سال پشت فرمون نشسته بودم و می ترسیدم که تصادف کنم. به خصوص که هیچوقت دست فرمون خوبی نداشتم و فقط پژو سوار شده بودم. از ادامه دادن این بازی هم احساس خطر می کردم اما می دونستم که چاره ای ندارم. یه قولی داده بودم و باید پاش می ایستادم. هم به خاطر خودم و هم به خاطر خانواده ام. وگرنه می تونستم همین حالا یه تصادف راه بندازم که پلیس ها رو به این سمت بکشونم اما... تک سرفه ای کردم و آدرس قادری رو توی سرم مرور کردم. باید همه چیز رو با جزئیات به خاطر می سپردم. راه هایی که می تونستم از مسیر منحرف بشم زیاد نبودند.

حاتم امروز همراهم نیومده بود. تنها بودم که قادری بویی از ماجرای وابستگی من نبره. حاتم از نظر اون فقط یه دلال بود کهسهمش رو می گرفت. همین. هم میکروفون داشتم و هم به ماشین ردیاب وصل بود البته چیزی بود که به من گفته بودند. می دونستم حتماً تا یه جایی تعقیبم می کنند. البته تا حدی بهم اعتماد کرده بودند که الان تنها بودم. در واقع چاره ی دیگه ای نداشتند... با وجود اینکه قبلاً چشم هام بسته بود، مسیر خیلی آشنا به نظر می رسید. کمی با تصوراتم فرق داشت اما همونطور که حدس زده بودم خارج از شلوغی شهر بود. ویلای بی سر و صدایی شمال غرب تهران. وقتی وارد حیاط خونه شدم سعی کردم فکرم رو آزاد کنم.


romangram.com | @romangram_com