#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_104
از اینکه تنها اومده بودم استرس داشتم و اصلاً لازم نبود که نقش بازی کنم. مردها من رو به داخل راهنمایی کردند و مانتو و کیفم رو گرفتند. تاپ و شلوار کرم پوشیده بودم. شایسته نبود. قادری جلوی یکی از پنجره های سرتاسری ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد. وقتی دید حرکتی نمی کنم، گفت: بشین.
لحنش زیاد هم دوستانه نبود. بالاخره به سمتم برگشت و مردها رو مرخص کرد. روی مبل نشستم. مبل هایی که تا به حال شبیه اش رو توی فامیلمون ندیده بودم. روی صندلی کناری من نشست و نگاهم کرد. این بار کت نپوشیده بود و آستین های پیراهنش رو تا زده بود. از اینکه تنها اومده بودم پشیمون شدم. لازم نبود ادای ترسیدن در بیارم، واقعاً ترسیده بودم. به اطراف سالن و پله ها نگاه کردم. هیچ کس نبود و سکوت هم آزار دهنده شده بود.
-نترس.
دوباره به صورتش نگاه کردم و گفتم: حاتم نمی تونست بیاد.
-زن باعرضه ایه... و قابل اعتماد. خبر جنس رو بهت داد؟
توی دلم گفتم «مخصوصاً قابل اعتماد!» و بلند گفتم: بله.
-خوب بود. البته باید فروشش رو هم بسنجم.
-دیر خبر دادید. من فکر کردم پشیمون شدید.
-اگر پشیمون می شدم چی می شد؟
-به حاتم می گفتم کس دیگه ای رو معرفی کنه.
-چیزی که به ما نمی رسه به رقیب ما هم نمی رسه!
از صورت جدیش چیزی خونده نمی شد. حرفی نزدم.
romangram.com | @romangram_com