#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_105

-دقیقاً دنبال چی هستی؟... گلم!

بعد از مکث کوتاهی جواب دادم: پول.

-چرا؟

-می خوام پیشرفت کنم.

ابروش رو به صورت سوالی بالا برد که مشخص بود حرفم رو باور نکرده. گفتم: من تو ایران یه سری مشکلات دارم که مجبورم برم خارج. بدون پول هم نمیشه.

-مشکل سیاسی؟

-نه... خصوصیه!

خنده ی کوتاهی کرد و سرش رو تکون داد. بلند شد و به طرف بار گوشه ی سالن رفت. احتمالاً معامله جوش خورده بود چون دو تا گلاس پایه کوتاه رو تا نیمه پر کرد که آه از نهاد من بلند شد. من ظرفیت برندهای معروف رو نداشتم. توی فامیل ما از این خبرها نبود و شیطنت های من هم بعد از آشنایی با ساناز شروع شده بود. من همیشه دوست داشتم هر چیز جدیدی رو تجربه کنم. خیلی عادی گلاس رو روی عسلی کنار دستم گذاشت و گفت: اسمش رو چی می خوای بذاری؟

هنوز به مایع قهوه ای روشن توی دستش نگاه می کردم. دوباره گفت: شنیدی؟!

سرم رو بالا آوردم و گفتم: چی؟

-...

-آها... اسم کیو؟


romangram.com | @romangram_com