#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_106
لبخند زد که کمی جو رو عوض کرد و گفت: اسم بچه مون رو!
با حالت گیجی نگاهش کردم. ادامه داد: اسم همین چیزی که به دنیا آوردی!
لبخند زدم. تا به حال بهش فکر نکرده بودم. یه کم ذهنم رو درگیر کرد و بعد اولین چیزی که به فکرم رسید رو گفتم: JR
صورتش هنوز لبخند داشت. سعی کردم خودم رو ذوق زده نشون بدم. گفت: چرا JR ؟
-همین جوری تو یه سریال اسمش رو شنیده بودم.
تکرار کرد: JR
و بعد به پشت سر من نگاه کرد و گفت: بیا اینجا عزیزم. از کی اومدی؟
به همون سمت نگاه کردم. شایسته در حالیکه به این سمت می اومد، گفت: از وقتی برای بچه اسم انتخاب می کردید!
و نگاه عصبانی ای به من انداخت. پیراهن کوتاه کاربونی رنگ پوشیده بود. هر دختری بود باید تا الان احساس خطر می کرد ولی مسلماً زن های دیگه هم توی زندگی پدرش بودند که به مراتب خطر بیشتری داشتند. باید متوجه می شد که پدرش شبیه دلقک ها با من رفتار می کنه، نه زن مورد علاقه! قادری جرعه ی کوچیکی خورد و گفت: آزمایشگاه ته همین باغه. یه نفر هم برای کمک میاد.
سر تکون دادم و گفت: چرا نمی خوری؟ واسه قرارداده!
دوباره با شک به گلاس نگاه کردم و بعد به شایسته. چند ثانیه توی سکوت گذشت و گفتم: من... کیک هاتون رو ترجیح میدم.
صدای خنده ی قادری توی سالن پیچید و این بار شایسته هم یه لبخند نصفه نیمه زد. قادری از پیش خدمت خواست که برام کیک بیاره و من با اینکه اشتها نداشتم تا آخر خوردم.
romangram.com | @romangram_com