#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_107
نیم ساعت کامل به گفتگوهای معمولی با قادری گذشت. حس می کردم قصدش شناخت بیشتر منه. گاهی هم شایسته با تک جمله های کنایه آمیز همراهیمون می کرد. توی راه برگشت هنوز هم نگران بودم. همه چیز خوب پیش رفته بود. تا همین حالا هم تونسته بودم توجه قادری رو جلب کنم، اما تکلیف خودم روشن نبود. وقتی به بزرگراه رسیدم از مسیر تعیین شده منحرف شدم و بلند گفتم: من یه چیزهایی لازم دارم. میرم بخرم.
و خوشحال بودم که ارتباط یک طرفه است و به من موبایل یا هر وسیله ی دیگه ای ندادند تا بتونند مانع رفتنم بشند.
جلوی پاساژ متوقف شدم و سریع به اطراف نگاه کردم. اگر هم زیر نظر بودم، متوجه نمی شدم. خیابون شلوغ بود. وارد پاساژ شدم و بعد از دور کوچیکی توی طبقه ی اول، سریع به سمت طبقه ی دوم رفتم. اینجا چند تا مغازه ی لباس و شال بود. شال رنگارنگ و شادی پشت یکی از ویترین ها نظرم رو جلب کرد. پوزخندی زدم و وارد همون بوتیک شدم. نفس حبسشده ام رو بیرون دادم و رو به مرد گفتم: سلام.
- سلام. چیزی لازم دارید؟
- اون شال بالای ویترین.
به یقه ی لباسم دست کشیدم و به حالت هشدار دهنده ای نگاهش کردم. مرد سریع از حرکت به سمت قفسه های شال ایستاد و گفت: فقط همین یکی مونده!
-میشه از ویترین در بیارید ببینم؟
-چند لحظه...
از زیر پیشخون کاغذ و خودکار رو روی سطح شیشه ای گذاشت و در حالیکه به سمت ویترین جلوی مغازه می رفت گفت: یه کم طول می کشه درش بیارم.
مشغول نوشتن هر چیزی که آماده کرده بودم شدم. البته فرصت زیادی نداشتم. «به سرگرد احمدی، من حالم خوبه. به نظر می رسه بهم اعتماد کردند. سعی می کنم وارد تیم اصلیشون بشم. اطلاعات بعدی رو طبق برنامه منتقل می کنم. بهمن فرما»
هیچوقت فکر نمی کردم که پام اینطوری به گروهشون کشیده بشه اما حالا که به این نقطه رسیده بودم. کاغذ رو روی شیشه هول دادم و مرد گفت: بفرمایید.
شال رو جلوم گذاشت و کاغذ رو برداشت. خوشبختانه از بیرون چیزی دید نداشت و دکور ویترین جلو رو بسته بود. شال رو بررسی کردم و گفتم: چنده؟
romangram.com | @romangram_com