#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_108

-قابلی نداره. بیست تومن.

توی کیف دنبال پول گشتم. پنجاه تومن برای خالی نبودن کیفم گذاشته بودند که جلوی آدم های قادری شبیه کیف زن های عادی باشه. مطمئناً داخلش رو باز می کردند. حتی لوازم آرایش و لیوان و دستمال هم توش بود. پول شال رو حساب کردم و بیرون رفتم. تا حالا که مشکلی پیش نیومده بود. خیلی عادی به راهم ادامه دادم. قرار بود از هر طریقی که می تونم خودم رو وارد گروه یاس کنم که تونسته بودم. سه هفته دنبال شغل گشتم و رو آوردنم به ساخت مخدر رو از روی ناچاری جلوه دادم. اینطوری بهتر بهم اعتماد می کردند تا اینکه خودم از کارهایی که ازم می خوان، استقبال کنم. قرار بود من دون بپاشم تا سر و کله شون پیدا بشه که شده بود.

یه تیشرت هم از مغازه ی بعدی خریدم. بعد دو بستهپد بهداشتی... سوار ماشین شدم و خیلی معمولی به سمت آپارتمان حاتم روندم. وقتی وارد خونه شدم نمی دونستم باید منتظر چی باشم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم که اتفاقی افتاده. حاتم توی پذیرایی دست به کمر، ایستاده بود و عصبانی نگاه می کرد. وقتی با سکوت من رو به رو شد، گفت: طبقه ی دوم پاساژ پردیس؟!

مشماها رو بالا گرفتم و گفتم: من که گفتم میرم خرید.

داد زد: خرید؟!! کی گفته بود بری خرید؟ مگه من مسیر رفت و برگشتت روتعیین نکرده بودم؟ هنوز نفهمیدی اینجا چه خبره؟

-من دارم همه ی سعی ام رو می کنم که عادی باشم، بعد تو اینطوری برخورد می کنی؟

-گمشو تو اتاقت!

مشما رو از دستم کشید که پاره شد و وسیله ها روی زمین ریخت. با دلخوری گفتم: من همیشه از اونجا خرید می کنم. چیه مگه؟

-هر چی می خواستی به من می گفتی!

داد زدم: اگه به من اعتماد ندارید چی از جونم می خوایید؟! من که هر کار گفتید کردم. تازه پول هم کم داشتم!

دیگه خودم هم از کولی بازی خودم تحت تاثیر قرار گرفته بودم. حاتم که مشغول بررسی وسیله ها بود، نگاهم کرد و گفت: طلبکار هم شدی؟!

از کنار وسیله ها پا شد و من مشغول جمع کردنشون شدم. پد رو بلند کردم و با ناراحتی گفتم: بیا تو این ها رو هم بگرد!


romangram.com | @romangram_com