#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_109

-پاشو برو حوصله ات رو ندارم.

-شما که به من نگفته بودید حق خرید کردن هم ندارم!

-واقعاً باید می گفتم احمق؟ من که مسیر رو داده بودم!!

با وسیله ها به سمت اتاقم رفتم. دوباره داد زد: آخرین بارت باشه.

انتظار بدتر از این رو داشتم. نفس راحتی کشیدم. صداش هنوز می اومد: فقط گندکاری بلدی.

می دونستم که قرار نیست کسی وارد این خونه بشه. فعلاً از بازخواست خبری نبود. از اون گذشته کارشون گیر من بود. باید تمام سعی ام رو می کردم که براشون به درد بخور باشم اما به موقع. نه خیلی زود که سرم رو زیر آب کنند، نه خیلی دیر که کار از کار بگذره. کار مهم من هنوز شروع نشده بود.

آزمایشگاهی که قادری ازش حرف زده بود به اندازه ی یه آشپزخونه بود. به جز تجهیرات و موادی که خودم سفارش داده بودم هیچ چیز دیگه ای نداشت. کسی هم که قرار بود بهم کمک کنه، پسر جوونی بود که بیشتر از جا به جا کردن وسیله های سنگین به درد دیگه ای نمی خورد. البته کار من راحت بود. با وسایل ساده تر از اینجا هم می تونستم کار کنم. مسئله فقط مقیاس کم بود و این باعث می شد یه کار رو چندین بار تکرار کنیم.

همون لباس و شالی که خریده بودم، رو به تن داشتم و منتظر بودم که موقع ناهار قادری رو ببینم. سرم رو از روی شعله ها بلند کردم و خواستم به پسر چیزی بگم که چشمم به قادری افتاد. چی از این بهتر؟ زیر گاز رو خاموش کردم و گفتم: نمی دونستم خونه اید!

-کارهای شرکت با شایسته است.

-چیزی شده؟

-موقع کار خیلی جدی تری!

زورکی لبخندی زدم و گفتم: از کی اینجایید؟


romangram.com | @romangram_com