#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_110
جوابم رو نداد و امیدوار بودم موقع کار از نقشی که قرار بود براش بازی کنم، فاصله نگرفته باشم. دستکش هام رو درآوردم و گفتم: یه موقع همه ی زندگیم آزمایشگاه بود.
دستش رو به سمت در خروج گرفت. تذکری به پسر دادم و بعد همراهش از اتاق خارج شدم. از کنار دیوار حیاط حرکت کردیم و گفت: منظورت قبل از زندان بود؟
خب. پس بالاخره به حرف اومد. تا به حال چیزی از گذشته ام نگفته بود. جواب دادم: شما می دونید؟!
-پس اون آدمی که همه دنبالش بودند، تو بودی!
-«همه» رو نمی دونم، ولی پلیس که به نتیجه رسید.
-دو سال پیش همه فکر می کردند یه باند جدید داره بازار رو دور میزنه. یه عده می گفتند خارجیه... انقدر زود متوقف شدی که کسی نتونست ردت رو بزنه.
-پول لازم داشتم. من نه. یکی از...
-برای عمل مادر یکی از دوست هات.
می دونستم هیچکاری بدون تحقیق نمی کنه، ولی خودم رو متعجب نشون دادم. سر جام ایستادم و گفتم: از کجا می دونید؟!
-من هر کی سر راهم اومد نمیارمش تو این خونه! حتی اگه معرفش حاتم باشه.
-پس این آزمایش ها و وقت تلف کردن ها برای چی بود؟
-بیشتر تست تو بود تا جنس.
romangram.com | @romangram_com