#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_111
دوباره راه افتادیم و گفتم: من ارشد می خوندم که اخراج شدم. از زندان که بیرون اومدم، نه کاری، نه هیچی... از طریق یکی از دوست های تو زندانم با حاتم آشنا شدم.
-می دونم.
-پول می خوام که برم خارج.
-فعلاً کارت رو کن تا ببینیم چی میشه!
-...
-تو راه اشتباه رو رفتی که به زندان کشید. این رو از من داشته باش... همیشه با تیم برنده بازی کن. با کسی که برات ارزش قائله. حتی خانواده ات هم کنار گذاشتنت... نه؟
نگاهش کردم و گفتم: همه ی گذشته ی من رو میگید که چیزی بهم بفهمونید، یا من رو تحت تاثیر قدرتتون قرار بدید؟!
در حالیکه می خندید گفت: قدرتم؟!
-من جزء تیزهوش ها بودم ولی هیچ کس منو جدی نمی گرفت.
-حالا می خوای بری خارج تلافی کنی؟
-شاید!
به مسیری که رفته بودیم اشاره کردم و گفتم: اینجا رو تازه ساختید؟
romangram.com | @romangram_com