#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_112

-تو هفته ی گذشته.

-نزدیک محل زندگیتون!؟

-مشکلی پیش نمیاد. امن ترین جای تهرانه!!

-من باید برگردم تا پسره همه جا رو منفجر نکرده!

خندید و گفت: صبح ندیدمت، اومدم بگم واسه ناهار منتظرم.

سر تکون دادم. به نشونه ی جدا شدن، دستش رو کنار سرش گرفت و من راه رفته رو به سمت آزمایشگاه دویدم. صدای شن های زیر پام توی سکوت می پیچید. تنها راه موفقیت من این بود که اعتماد همه رو جلب کنم. باید همه رو طرف خودم نگه می داشتم.

تا ظهر اونجا بودم. تمام سعی ام رو کردم که پودر، تیره تر از نمونه ای که قبلاً آورده بودم نشه. به پسر نگاه می کردم که با دقت پودر رو به بسته های خیلی ریز تقسیم می کرد و مراقب بود که سر سوزنی رو هدر نده. سرشون رو چند بار چسب می زد و بعد داخل لباس هاش جاسازی می کرد. سرش رو بلند کرد و گفت: چیه؟

-هیچی.

-برو. بقیه اش با منه.

مشخص بود که نمی خواد من درباره ی مسیر بسته ها یا چطور جا به جا کردنشون چیزی بدونم. کیفم رو از روی میز وسط اتاق برداشتم و گفتم: کی دوباره بیام؟

-فعلاً تا یه هفته بسه. این ها مشتری خاص داره!

یه هفته اصلاً به مزاج یاس خوش نمی اومد. باید از خود قادری می پرسیدم. بیرون اتاق خطاب به میکروفون گفتم: خیس نکنید بابا! من قفل تر از این حرف هام!


romangram.com | @romangram_com