#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_113

از جلوی نگاه تند و تیز مردهای کت و شلواری رد شدم و همراه یکیشون داخل خونه رفتم. میز ناهار فقط برای دو نفر چیده شده بود. وقتی هر دو آماده ی خوردن شدیم، اولین جمله ی من این بود: پسره گفت تا یه هفته کافیه.

لبخند زدم و توی دلم گفتم «یه زری بزن!». فقط گفت: جدی؟!

مشغول خوردن شدیم. بعد از چند وقت یه غذای درست و حسابی نصیبم شده بود. بین غذا راجع به همه چیز، حتی سیاست و اقتصاد و وزرش و برنامه های رئیس جمهور حرف زدیم، به جز اینکه من دوباره کی باید ببینمش. تمام حرف هاش در مورد شایسته با لطف و محبت خاصی بود که من رو یاد بابا مینداخت. سعی نمی کرد که با نیت خاصی به من نزدیک بشه. گفتگوها هم به اون سمت و سو کشیده نشده بود. من کلی خنگ بازی در آوردم و حتی یه خاطره ی واقعی هم براش تعریف کردم. آخرین جمله ی قادری این بود: دوشنبه هم بیا.

و دوشنبه دقیقاً دو روز دیگه بود.

پسری که هنوز اسمش رو نمی دونستم به سمتم اومد و گفت: کارت دارند.

سر تکون دادم که بره. موقع حساسی بالای سرم اومده بود. داشتم داروهای کم کردن عوارض رو بهش اضافه می کردم. مشابه های زاندروکس، کورتون و... کارم تموم شد. ظرف رو بهش سپردم و گفتم: کیه؟

به بیرون اتاق اشاره کرد. یکی از افراد قادری بود که می خواست من رو به داخل ویلا ببره. امروز سر و صدای رفت و آمد زیاد بود. نمی دونستم باهام چکار دارند. لباس های کار و ماسکم رو گوشه ای گذاشتم و راه افتادم. زیاد حوصله نداشتم. صبح هم یه دعوای اساسی با حاتم کرده بودم که حالم رو گرفته بود. فکر می کرد کنار گذاشته شده و باید با من باشه اما قادری فقط از من خواسته یود که بیام. اصلاً اومدنش اینجا چه فایده ای داشت؟ به چه بهانه ای می آوردمش؟ به آسمون نگاه کردم. هوا رو به تاریکی می رفت. امروز عصر اومده بودم. روی مانتو وشالم دست کشیدم که مرتب تر باشم. مرد همچنان با آرامش همراه من می اومد.

نزدیک خونه، قادری و شایسته ایستاده بودند و انگار ماشینی تازه رسیده بود. یه مدل معمولی از تویوتا بود. مردی از ماشین پیاده شد و من خشکم زد. برای اینکه ضایع نکنم و از مرد کناریم عقب نیفتم، سریع حرکت کردم. ولی هنوز چیزی که می دیدم رو باور نکرده بودم. وقتی نزدیک تر رسیدم باورم شد. خودش بود. با همون صورت گرد و ابروهای کلفت. همون موهای قهوه ای تیره که زیر نور لامپ برق می زد. فقط دیگه ته ریش نداشت. احوالپرسی همه صمیمانه بود. به خصوص شایسته که از پله ها پایین رفت تا به مرد خوشامد بگه. به سمت خونه حرکت کردند و قادری که تازه متوجه من شده بود رو به مرد گفت: این وفاست!

مرد به من نگاه بی تفاوتی کرد و قادری ادامه داد: وفا! ایشون بابک خان هستند. نامزد شایسته.

آب دهنم رو قورت دادم. چی می شنیدم! نامزد؟! حتی اسم واقعیش رو گفته بود! بابک پیش دستی کرد و گفت: خوشوقتم... در موردتون شنیده بودم.

دهنت سرویس. در مورد من باید از قادری چیزی می شنیدی؟! هنوز نفهمیده بودم اینجا چه خبره. من انتظار دیگه ای داشتم. نه اینکه... سعی کردم به روی خودم نیارم. فقط سر تکون دادم و گفتم: همچنین.

بعد سریع توی نقش همیشگیم فرو رفتم و با گیجی اصلاح کردم: یعنی... نه اینکه در موردتون شنیده باشم... یعنی...


romangram.com | @romangram_com