#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_114

شایسته گفت: خیله خب فهمیدیم.

بابک نگاه مخصوصی به قادری انداخت که داشت می خندید. قادری هم نگاهش رو پاسخ داد و بهش گفت: می دونم... می دونم.

و رو به من اضافه کرد: بیا بالا. حتماً باید یه نفر رو بفرستم دنبالت؟

لبخند زدم و سریع تر حرکت کردم. هنوز مدتی تا سرو شام وقت داشتیم و فضای سالن خیلی سنگین بود. آروم گفتم: من نمی خواستم مزاحم بشم.

نگاهم به شایسته بود که ناراحت به نظر می رسید و گوشش به حرف های بابک و قادری بود. ادامه دادم: انگار... جمع خانوادگیه!

قادری گفت: مزاحم نیستی.

شایسته هم فقط لبخند نیمه کاره ای زد. بابک روی کاناپه به شایسته نزدیک تر شد و از داخل کیفش بسته ی کادو پیچی رو بیرون آورد. با لبخند خیلی واقعی به طرفش گرفت و گفت: ببین همونه؟

و یه توت فرنگی از توی ظرفش برداشت و گاز زد. شایسته مشغول باز کردن بسته شد و با پشیمونی گفت: منظورم این نبود که تو بگیری...

من دوباره توی فکر فرو رفتم. کاملاً واضح بود که بابک از دیدن من نه ترسیده و نه جاخورده. انگار نه انگار که من رو می شناسه. در این مورد اصلاً خبر نداشتم.حق داشتم کمی شک کنم... بعد از چند دقیقه که فقط صدای خیلی آروم شایسته و بابک شنیده می شد، قادری گفت: مسعود!

یکی از مردها از لابی جلوی سالن وارد شد و منتظر ایستاد. قادری دوباره گفت: میز رو بچین.

منتظر بودم که ظرف های غذا رو روی میز بزرگ ناهارخوری بچینند اما مرد فقط میز چهار نفره ی کوچیکی رو آماده کرد. چند تا ظرف و لیوان و یک بسته ورق! ده دقیقه ی دیگه همه پشت میز نشسته بودیم. باورم نمی شد که اصلاً احساس غریبگی و عذاب وجدان نمی کنم. بر عکس از بازی خوشم اومده بود.

قادری و بابک برای هم کری می خوندند. انگار یکی از تفریح های همیشگیشون بود اما پول زمین نذاشته بودند. حتی شرطی هم در کار نبود. شایسته به صورت بابک خیره مونده بود و من هم مجبور بودم فقط امتیاز بدم تا شبیه ناوارد ها به نظر برسم.


romangram.com | @romangram_com